تبليغاتX
زیـرنـورمـاه
بگذار که امشب زیرنورماه تو بمانم شاید فردا مرا آفتابی نباشد...
 گونه های نامرتب
تا بر لبانت عطر یارب می رسانی
مهری به پیشانی پر تب می رسانی

وقتی مرتب میوه ی چشم ترت را
بر گونه های نامرتب می رسانی

نجوای خیس چشمهایت را به گوش
همسایه های خشک مذهب می رسانی

این که جگر را می خراشد استخوان است
یا که قلم را تا مرکب می رسانی

با خون دل مرگ علی را می نویسی
یا جان زینب را تو بر لب می رسانی!؟

با هر نفس از عمق جانت تا دهانت
نیلوفری از خون لبالب می رسانی

اما تو با این حال و روز خود چگونه
شب را به صبح و ... صبح تا شب می رسانی؟

دیگر توان شانه کردن را ندارد
دستی که بر گیسوی زینب می رسانی

اردیبهشت 89
|+| نوشته شده توسط هادی در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391  |
 برگرد
 

در حق و باطل عادت تشکیک دارد

با جهل خویشاوند نزدیک دارد

در فتنه قومی قابل تحریک دارد

مثل مدینه کوچه ی باریک دارد

می خوانمت با چشم های کم فروغم

من عابر آواره ی شهر دروغم

در بین این ها کاتبان نامه دیدم

مشتی به ظاهر زاهد و علامه دیدم

سرگرم برپا کردن برنامه دیدم

غارتگر انگشتر و عمامه دیدم

خواهی شنید از کوچه هایش بوی خون را

روی لبم "انّا الیه راجعون" را

یک شهر از وحشت زبانش لال گشته

مردانگی روی زمین پامال گشته

آهنگری در شهرشان فعّال گشته

کوفه مهیّا بهر استقبال گشته

هر باغ را آماده ی پاییز کردند

دندان برای غنچه هایت تیز کردند

این پینه های مانده بر روی جبین را

حق ناشناسان به ظاهر اهل دین را

بهتر بگویم گرگ های در کمین را

حق از زمین بردارد این قوم لعین را

اینجا نمانده هیچ کس پای تو، برگرد

جانم به قربان قدم های تو، برگرد

اینها فقط انبان زر را می شناسند

بینند اگر باغی تبر را می شناسند

آتش نشاندن بر جگر را می شناسند

بر روی نیزه جای سر را می شناسند

در خواب دیدم غارت انگشتری را

آتش به دندانش گرفته معجری را

آه این جماعت از عمویم کینه دارند

از خاندانت کینه ی دیرینه دارند

بغض امیرالمومنین (ع) در سینه دارند

سنگ اند و خشم از دیدن آیینه دارند

اینجا پذیرایی شود مهمان به نیزه

یک بار دیگر می رود قرآن به نیزه

حالا که مسلم بی پناه افتاده اینجا

از ارتفاعی نابه گاه افتاده اینجا

از دیده اش خونابه راه افتاده اینجا

نوکر سرش در پای شاه افتاده اینجا

شرمنده باشد از نگاه خواهر تو

یک شهر دارد کینه از آب آور تو

حالا که باید یار من تنها بماند

ای کاش پای ناقه در گل جا بماند

درد دلم بسیار بود اما بماند

دنیا برای مردم دنیا بماند

اینجا نمانده هیچ کس پای تو، برگرد

جانم به قربان قدم های تو، برگرد

 

۱۳۹۰/۹/۶ - اول محرم ۱۴۳۳

 

|+| نوشته شده توسط هادی در دوشنبه هفتم آذر 1390  |
 هرکسی آیینه باشد ...
 

غزلی تقدیم به امام مجتبی(ع) و مصیبت حضرت قاسم(ع):

نامه ای دارد ز بابا خوش به حالش کرده است
این همه چشم انتظاری بی مجالش کرده است

پا به میدان می گذارد زاده ی شیر جمل
لشگری را خیره ی ماه جمالش کرده است

در خیال خام آخر می دهد سر را به باد
هر که از غفلت نگه بر سن و سالش کرده است

کیست با این نوجوان قصد هم آوردی کند
لحظه ای کافیست ... خونش را حلالش کرده است!

درس پیکاری که از ماه بنی هاشم گرفت
مرد جنگیدن در این قحط الرجالش کرده است

می وزد از هر طرف چشمان شور تیر ها
از نفس افتاده و ... آزرده حالش کرده است

هر کسی آیینه باشد, سنگ باران می شود
بی مجالی عاقبت بی برگ و بالش کرده است

از تمام عضو عضوش می چکد شهد عسل!
دشت را لبریز از خون زلالش کرده است

جسم این مه پاره   هم سطح بیابان شد ز بس ...
رفت و آمد های مرکب پایمالش کرده است

×××

می رسد خورشید اما دست  دارد بر کمر
داغ تو مثل علی اکبر هلالش کرده است....

 

آذر 88

|+| نوشته شده توسط هادی در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389  |
 دختر بابایی حرم
 

دنبال آب گشتم و سهمم سراب شد
رویای کودکانه ام اینجا خراب شد

آنقدر من بهانه ی بابا گرفته ام
حتی دل خرابه برایم کباب شد

آنقدر زخم خورده ام از تازیانه ها
پیری برای زود رسیدن مجاب شد

در آزمون این تن رنگین کمانی ام
بین هزار رنگ کبود انتخاب شد

آیینه ام ولی همه جایم شکسته است
مهتاب بامشاهده ام در حجاب شد

در آن غروب غم زده یادم نمی رود
روی تو را ندیدم و چشمم به خواب شد

رفتی و سهم دختر بابایی حرم
بعد از تو ترس و دلهره و اضطراب شد

از لحظه ای که چشم تو را دور دیده اند
آزار کودکان زبان بسته باب شد

یک مرد هم نبود بگوید چقدر زود
بی حرمتی به آل پیمبر ثواب شد

ای سر که روی دامن دختر نشسته ای
با من سخن بگو ...، دلم از غصه آب شد!

باور نمی کنند که طفلی سه ساله ام
از بس که رنج های دلم بی حساب شد

حالا که بوسه بوسه به زخم تو می زنم
انگار طعم خون دهانم گلاب شد

باید برای مرگ رقیه دعا کنی
شاید شبیه مادر تو مستجاب شد...


آذر 88

 

|+| نوشته شده توسط هادی در شنبه بیست و هشتم آذر 1388  |
 شراب جواب
 

سنگی شکست , چشمه خروشاند و گریه کرد
در خویش شعله ور شد و سوزاند و گریه کرد

آلوده بود و روی مواجه شدن نداشت
یک لحظه بین خوف و رجا ماند و گریه کرد

دست خودش نبود دوباره دلش گرفت
از پانشست ... بس که تو را خواند و گریه کرد

اول اجازه خواست خدا و رسول را
آرام خواند زیر لب اذن دخول را

"ای آنکه خاک را به نظر کیمیا کنی
صدها گره ز کار فرو بسته وا کنی"

حالا که مبتلای گناهم نمی شود ...
با یک نظر مرا به خودت مبتلا کنی!؟

بوی حرم مشام مرا مست می کند
این طعم گریه کام مرا مست می کند

لبریز از شراب جواب تو می شود
نامی که "السلام" مرا مست می کند

یک چشمه از تلالو گلدسته های تو
سر تا به پا تمام مرا مست می کند

این آهوی رمیده ی دل را دم فرار
صیاد چشم های شما می کند شکار

بی عشق تو به هیچ نمی ارزد این حیات
جان گر نشد فدای تو می خواهمش چکار؟!

حالا که در کشاکش دنیای پر فریب
من را کشاند سمت حرم دست روزگار

آزاد کن کبوتر دل را از این قفس
رحمی نما به این من بر خویشتن دچار

من مست و می فروشم و میخانه زاده ام
اما هنوز تشنه ی یک جرعه باده ام

یعنی هنوز منتظرم لطفی از تو را
دست خدا گره بزند بر اراده ام

قلب مرا بلور نگاه تو بشکند
هرچند رو سیاه ولی صاف و ساده ام

ای قبله ی امید همه بارگاه تو
نذر شماست جان من و خانواده ام

شب میلاد حضرت رضا (ع)
7/8/88

|+| نوشته شده توسط هادی در جمعه هشتم آبان 1388  |
 
 
بالا