امید رهایی

 

غزلی تقدیم به پیامبر مهربانی

 

در صدف پنهان مکن اینقدر مروارید را

عاشقان بگذار خوش باشند روز عید را

با وجود تو دگر جایی برای ماه نیست

آسمان با دیدنت گم می کند خورشید را

می کشانی کهکشان ها را به دنبال خودت

مشتری چشم هایت کرده ای ناهید را

می شکوفد چهره ی تو غنچه را در بوستان

شانه هایت می نوازد شاخه های بید را

کوهی و آتش فشان عشق جاری می کنی

بر لبانت آیه های محکم توحید را

در بشر یک عمر امید رهایی مرده بود

آمدی تا زنده گردانی تو این امید را

من به چشمانت یقین دارم، دلم یک رنگ نیست

ذبح خواهم کرد پای این یقین تردید را

دی ۸۹

غزال من


حضرت علی اکبر (ع)

برو ولی به تو ای گل سفر نمی آید

که این دل از پس داغ تو بر نمی آید

به خون نشسته دلم اشک من گواه من است

که غیر خون دل از چشم تر نمی آید

تو راه می روی و من به خویش می گویم

به چون تو سرو رشیدی تبر نمی آید

رقیه پشت سرت زار می زند برگرد

چنین که می روی از تو خبر نمی آید

کسی به پای تو در جنگ تن به تن نرسید

ز ترس توست حریفی اگر نمی آید

تمام دشت به تو خیره بود نعره زدی

خودم بیایم اگر یک نفر نمی آید

ز ناتوانی شان دوره می کنند تو را

به جنگ با تو کسی بی سپر نمی آید

غزال من که تو را گرگ ها نظر زده اند

ز چشم زخم به جز دردسر نمی آید

دلم کنار تو اما رمق به زانو نیست

کنار با دل تنگم کمر نمی آید

رسید عمه به دادم که هیچ  بابایی

به پای خود سر نعش پسر نمی آید

کجای دشت به خون خفته ای بگو اکبر؟

صدای تو که از این دور و بر نمی آید

دهان مگو که پر از لخته لخته ی خون است

نفس مگو نفس از سینه در نمی آید

به پیکر تو مگر جای سالمی مانده

چطور حوصله ی نیزه سر نمی آید


آذر91

ستارگان

طفلان زینب (س)

 

 

غم جدایی تو کرده قصد جان مرا
غمی که سوخته تا مغز استخوان مرا

از آن زمان که به دنیا قدم گذاشته ام
عجین به داغ نوشتند داستان مرا

چه رورگار غریبی که باز در صدد است
بگیرد از من دلخون برادران مرا

زغربتت رمق راه رفتن از من رفت
اناالغریب تو لرزانده زانوان مرا

برای تحفه ی این مور هم سلیمان باش
کرم نما بپذیر این دو نوجوان مرا

ز چهره ام بزدا گرد شرمساری را
به خونشان بدرخشان ستارگان مرا

ادا اگر بشود حق تو زجانب من
توان مگر بدهد جسم ناتوان مرا

قدم خمید زداغ تو ..داغ طفلانم
خمیده تر نکند قامت کمان مرا

به خاطر تو زخیمه نیامدم بیرون
مگر که پی نبری اشک دیدکان مرا

نصیب باغ دلم از بهار اندک بود
خدا به خیر کند قصه ی خزان مرا

بلا عظیم تر و من صبورتر شده  ام
چه سخت کرده خداوند امتحان مرا

مهر۹۲


 

گلچین اشعار قدیمی محرم

 

 

حضرت رقیه (س)

 

دختر بابایی حرم

 

دنبال آب گشتم و سهمم سراب شد

رویای کودکانه ام این جا خراب شد

آن قدر من بهانه ی بابا گرفته ام

حتی دل خرابه برایم کباب شد

آن قدر زخم خورده ام از تازیانه ها

پیری برای زود رسیدن مجاب شد

در آزمون این تن رنگین کمانی ام

بین هزار رنگ کبود انتخاب شد

آیینه ام ولی همه جایم شکسته است

مهتاب با مشاهده ام در حجاب شد

در آن غروب غم زده یادم نمی رود

روی تو را ندیدم و چشمم به خواب شد

رفتی و سهم دخترِ باباییِ حرم

بعد از تو ترس و دلهره و اضطراب شد

از لحظه ای که چشم تو را دور دیده اند

آزار کودکان زبان بسته باب شد

یک مرد هم نبود بگوید چقدر زود

بی حرمتی به آل پیمبر ثواب شد

ای سر که روی دامن دختر نشسته ای

با من سخن بگو ...، دلم از غصه آب شد!

باور نمی کنند که طفلی سه ساله ام

از بس که رنج های دلم بی حساب شد

حالا که بوسه بوسه به زخم تو می زنم

انگار طعم خون دهانم گلاب شد

باید برای مرگ رقیه دعا کنی

شاید شبیه مادر تو مستجاب شد...

 

 

حضرت قاسم بن الحسن(ع)

 

 دستخط

دستخطی دارد و آسوده حالش کرده است

 شوق جان دادن رها از هر ملالش کرده است

تا نقاب از رو بگیرد زاده ی شیر جمل

لشگری را خیره ی ماه جمالش کرده است

در خیال خام آخر می دهد سر را به باد

هر که از غفلت نظر بر سن و سالش کرده است!

درس پیکاری که از ماه بنی هاشم گرفت

مرد جنگیدن در این قحط الرجالش کرده است

چشم تیغ و نیزه حیران قد و بالای اوست

تیر را در چله مست خط و خالش کرده است

 استخوان سینه اش با کینه از هم  وا شده

این جدا گشتن مهیای وصالش کرده است

از تمام عضو عضوش می چکد شهد عسل!

دشت را سیراب از خون زلالش کرده است

پیکر این نوجوان همسطح صحرا شد ز بس ...

رفت و آمد های مرکب پایمالش کرده است

کوه می آید ولی دستی گرفته بر کمر

داغ تو ای ماه چون اکبر هلالش کرده است

 

حضرت علی اصغر (ع)

آبرو

سه شعبه ای که میان بگو مگو انداخت

دوباره ولوله در لشگر عدو انداخت

همان که خیره به دست حسین شد... آری

چرا نگاه به باریکیِ گلو انداخت؟

نشست و... تیر میان کمان گرفت و کشید

نشست تیر و سرش را ز رو به رو انداخت

امید بود که رحمی کند ولی افسوس

میان این همه امید و آرزو انداخت

تو را حسین چه ناباورانه می نگرد

که بود غنچۀ او را زِ رنگ و رو انداخت؟

تو تشنه بودی و این خشکی لبت همه را

به یاد علقمه و قصه ی عمو انداخت

تو آبروی فراتی که گفته بابایت

برای آب به این قوم پست رو انداخت؟

حسین خون گلو را به آسمان پاشید

سپس عبای خودش را به روی او انداخت

یه پشت خیمه  همین دفن کردنش بس بود

 به نیش نیزه یکی را به جستجو انداخت

خدا به گریه کنان تو آبرو بخشید

و آب بود که خود را از آبرو انداخت

 

 

 

شام غریبان

 

باران چه بازمین عطشناک کرده است

 

 

دستان باد موی تو را شانه می کند

خون بر دل پیاله و پیمانه می کند

از داغ جانگداز جبین شکسته ات

زخمی عمیق بر جگرم خانه می کند

رگهای حنجر تو به گودال گوییا

با دوست، گفتگوی صمیمانه می کند

ذبحت عظیم بود و زبان مرا برید

حالا ببین چه با دلِ دردانه می کند

از آتش خیام حرم دشت روشن است

این شعله ها چه با گل و پروانه می کند

باور نمی كنم به خدا باغ لاله را

دست عدو شبیهِ به ویرانه می کند

بادِ خزان چه حمله ی نامردمانه ای

بر ساقه ی شقایق و ریحانه می کند

زینب که گیسویش ز مصیبت سفید شد

گیسوی دختران تورا شانه می کند

حالا كه نام دخت علی بر لبم نشست

غم های عالمی به دلم لانه می کند

هر روز و هر كجا كه به بن بست می رسم

دل را نصیب رزق كریمانه می کند

گاهی دلم برای حرم تنگ می شود

گاهی هوای مستی میخانه می کند

باران چه با زمین عطشناك کرده است

عشق حسین(ع) با من دیوانه می کند

 



 

شهر دروغ

گلچین اشعار قدیمی

 

یا مسلم بن عقیل (ع)

 

در حق و باطل عادتِ تشکیک دارد
با جهل خویشاوندی نزدیک دارد
در فتنه قومی قابل تحریک دارد
مثل مدینه کوچه ی باریک دارد

 

می خوانمت با چشم های کم فروغم
من عابر آواره ی شهر دروغم

 

 در بین این ها کاتبان نامه دیدم
مشتی به ظاهر زاهد و علامه دیدم
 سرگرم برپا کردن برنامه دیدم
 غارتگر انگشتر و عمامه دیدم

 

خواهی شنید از کوچه هایش بوی خون را
 روی لبم "انّا الیه راجعون" را

 

 یک شهر از وحشت زبانش لال گشته
مردانگی روی زمین پامال گشته
 آهنگری در شهرشان فعّال گشته
 کوفه مهیّا بهر استقبال گشته

 

 هر باغ را آماده ی پاییز کردند
 دندان برای غنچه هایت تیز کردند

 

 این پینه های مانده بر روی جبین را
 حق ناشناسان به ظاهر اهل دین را
 بهتر بگویم گرگ های در کمین را
 حق از زمین بردارد این قوم لعین را

 

 اینجا نمانده هیچ کس پای تو، برگرد
جانم به قربان قدم های تو، برگرد

 

آه این جماعت از عمویم کینه دارند
 از خاندانت کینه ی دیرینه دارند
 بغض امیرالمومنین در سینه دارند
سنگ اند و خشم از دیدن آیینه دارند

 

یک شهر دارد کینه از آب آوار تو
شرمنده هستم از نگاه خواهر تو

 

اینجا به نرخ روز پیمان می فروشند
جان در ازای تکه ای نان می فروشند
حتی مسلمانان مسلمان می فروشند
نیزه برای نیزه داران می فروشند

 

ورد زبانم بر سر دارالاماره
از گوش دخترها در آور گوشواره

 

در بین اینها حرفی از یاری نباشد
حتی سخن از میهمان داری نباشد
جز راه و رسم مردم آزاری نباشد
زخمی ندیدم بر تنم کاری نباشد

 

اینجا پذیرایی شود مهمان به نیزه
یک بار دیگر می رود قرآن به نیزه

 

 اینها فقط انبان زر را می شناسند
بینند اگر باغی تبر را می شناسند
 آتش نشاندن بر جگر را می شناسند
 بر روی نیزه جای سر را می شناسند

 

 در خواب دیدم غارت انگشترت را
 بر ارتفاع نیزه می دیدم سرت را

 

 حالا که باید یار من تنها بماند
ای کاش پای ناقه در گل جا بماند
 درد دلم بسیار بود اما بماند
 دنیا برای مردم دنیا بماند

 

 اینجا نمانده هیچ کس پای تو، برگرد
 جانم به قربان قدم های تو، برگرد

بازار عشق بازی

گلچین اشعار قدیمی حضرت امام رضا(ع)

 

صلی الله علیک یا علی بن موسی الرضا (ع)

با هرم دستهای تو گرما گرفته است
عشقت عجیب در دل من جا گرفته است
آرامشی شبیه به صحن و سرای تو
چشمان شوق را به تماشا گرفته است
جان من است! این که شبیه کبوتری
یک گوشه در کنار تو مأوا گرفته است
آقا به من اجازه ی پرواز می دهی
بالم زبس نشسته ام اینجا گرفته است
اینجا هزار پنجه ی خورشید پشت ابر
در انتهای غربت دریا گرفته است
هرکس که حاجتی زتو درخواست می کند
با چشمهای خیس تمنا گرفته است
دیدم کنار پنجره فولاد مادری
دستش تمام روزنه ها را گرفته است
"طفلی مریض دارم و دستم به دامنت!
آقا! ... دلم ز مردم دنیا گرفته است"
هر گوشه ای که می نگرم دل شکسته ای
با تو زبان به شکوه و نجوا گرفته است
معلوم نیست سیطره ی مهربانی ات
از این حریم تا به کجاها گرفته است
هر صحن و هر رواق تو هرجا به هر زبان
جمعیتی به ذکر شما پا گرفته است
هر چند عشق ناب تو آقا چو کیمیاست
بازار عشق بازی ات اما گرفته است
شک نیست هر که زائر شش گوشه می شود
از آستان لطف تو امضا گرفته است
هر کس هوای کوی ابالفضل می کند
از تو برات کرب و بلا را گرفته است
دست مرا بگیر ... مرا تا حرم ببر
کار دلم بدون تو بالا گرفته است...!
باری به دوش دارم و آهی به سینه ام
این سینه از برای تو آقا گرفته است

 

رشته خورشید

من کبوترانه می سپارم دل را

آقایی و رد نمی‌کنی سائل را

دل چیز کمیست آری اما بپذیر

از دست من این تحفه ناقابل را

***

هر چند که سایه‌ها شکستند مرا

از رشته خورشید گسستند مرا

مرغان حرم کشان‌کشان آوردند

بر پنجره فولاد تو بستند

 

شراب جواب


سنگی شکست، چشمه خروشاند و گریه کرد
در خویش شعله ور شد و سوزاند و گریه کرد

آلوده بود و روی مواجه شدن نداشت
یک لحظه بین خوف و رجا ماند و گریه کرد

دست خودش نبود دوباره دلش گرفت
از پا نشست... بس که تو را خواند و گریه کرد

اول اجازه خواست خدا و رسول را
آرام خواند زیر لب اذن دخول را

"ای آنکه خاک را به نظر کیمیا کنی
صدها گره ز کار فرو بسته وا کنی"

حالا که مبتلای گناهم نمی شود...
با یک نظر مرا به خودت مبتلا کنی!؟

بوی حرم مشام مرا مست می کند
این طعم گریه کام مرا مست می کند

لبریز از شراب جواب تو می شود
نامی که "السلام" مرا مست می کند

یک چشمه از تلالو گل دسته های تو
سر تا به پا تمام مرا مست می کند

این آهوی رمیده ی دل را دم فرار
صیاد چشم های شما می کند شکار

بی عشق تو به هیچ نمی ارزد این حیات
جان گر نشد فدای تو می خواهمش چه کار؟!

حالا که در کشاکش دنیای پر فریب
من را کشاند سمت حرم دست روزگار

 آزاد کن کبوتر دل را از این قفس
رحمی نما به این من بر خویشتن دچار

من مست و می فروشم و میخانه زاده ام
اما هنوز تشنه ی یک جرعه باده ام

یعنی هنوز منتظرم لطفی از تو را
دست خدا گره بزند بر اراده ام

قلب مرا بلور نگاه تو بشکند
هر چند رو سیاه ولی صاف و ساده ام

ای قبله ی امید همه بارگاه تو
نذر شماست جان من و خانواده ام

ای آشناتر از همه

 به مناسبت میلاد حضرت صاحب (عج) غزلی تقدیم می کنم:

 درحسرت تو خون شده چشم نگارها
ای انتظار آخر چشم انتظار ها

هر لحظه زجر می دهد و تازه می شود مناسبت
زخم فراق بر جگر بیقرار ها

ای آشنا تر از همه این دیده کور باد
نشناخته اگرچه تو را دیده بارها

خار طمع به چشم و به پا ریسمان ترس
افتاده ایم بی تو در این گیر و دارها

جز اشک ناشیانه و جز آه پشت آه
دیگر چه چشم داشتی از تازه کارها!؟

کار دل از ترحم دلدار هم گذشت
زنگار بسته آینه جای غبار ها

پاییزمان شدند و گلاویزمان شدند
سرمی رسند بی تو یکایک بهار ها

مشتی پیاده در دل این جاده مانده ایم
رحمی به ما نکرد کسی از سوار ها

دل کاش جز مسیر تو راهی بلد نبود
شد درد سر برای من این اختیار ها

تاری ز موی یار دل زار را بس است
این ما و این گلوی مهیای دارها

برگرد!  تا به دور تو گردم مرید وار
در دور نامرادی این روزگارها

اردیبهشت ۹۰